اس ام اس های عیدفطر
با آرزوی استجابت نیایش های خالصانه و
مهر قبولی دعاهای شبانه و اجر طاعت و اطاعت و تهذیب نفس،
این عید سعید را به شما تبریك عرض مینمایم.
با آرزوی استجابت نیایش های خالصانه و
مهر قبولی دعاهای شبانه و اجر طاعت و اطاعت و تهذیب نفس،
این عید سعید را به شما تبریك عرض مینمایم.
بیزارم از این خوابــها
که هر شب مرا به آغوش " تـــو"
می آورند و صبح ..
با اشک از " تـــو" جدایم می کنند ...
من نشانی از تو ندارم،اما نشانی ام را برای تو مینویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های
تنهایی شو!کلبۀ غریبی ام را پیدا کن،کنار بید مجنون
خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!در کلبه
را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار بزن.....مرا می یابی!!!
میگوینـــــــد تنهاییـــــت را پــــــیش فروش نکنـــی
وقتش که برســــد به هر قیمتـــــی تنـــــهاییت را خریدارنـــــد
امــــا خبـــــر ندارنـــــــــد ، خریداران امــروزی ، پر توقع انــد ،
زود خسته میشونــــد تعویضت میکننــد ،
میروند در پی خــــــــرید بـــــــعدی
آن وقـت میشوی دست دوم
دیگر کسی تنهاییت را خریدار نیست
احساس میکنم مغزم به خواب رفته...!
شاید یه خواب تابستونی ، فقط...
در گوشم نجوا کردی که این اخرین شب منو توست هر دو رفتنی هستیم
کوتاه بیا با دل من
بوسه ای گرفتی بی انکه حرفی بزنم بی صدا گریستم و
پذیرفتم که این شب ...شب اخر...است
...به اغوشت امدم
...دستی کشیدی به تن عریانم در اون ظلمت شبانه
با بوسه های تب دارت مرا به اختیار خود دراوردی
اتش میزدی با بوسه هایت به جانم
...ولی ندانستی که در همون لحظه های ناب گرفتی جانم را
...و حالا تو رفتی و من ماندمو مرور هزار باره ی اون شب اخر
غم که نوشتن ندارد نفوذ می کند در استخوان هایت
جاسوس میشود در قلبت
ارام ارام از چشم هایت میریزد بیرون...!!!
این بود سهم من از رویا تا واقعیت ...
باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم
تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ،
اما باز هم جای تو خالی است... .
تقصیر از من است
آن زمان که گفتی
قول بده همیشه کنارم بمانی
یادم رفت بپرسم
كنار خودت يا خاطره هايت؟؟؟!!...
نه پیشانی من به لبهای تو رسید ،
نه لیاقت تو به احساس من ...
چیزی به هم بدهکار نیستیم،
هر دو کم آوردیم.......
گاه گاهی هق هق تنهایی هایم سکوتم را میخراشد و نقشی از یادگاری میزند ..
یادگاری هایی که کسی سواد خواندنش را ندارد
هیچ کس جز خــــــدا!
نبودنت، زخم عميقي است كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم
به كابوسي مي ماند، كه گويا تمامي ندارد! كي صبح مي شود، نمي دانم
اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد !آرام در دل شب پنهان ميشوم
تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است!
بقیه درادامه مطلب
هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام
حتی عشق را
من ، تـو ، رقـــیبم
مـن از قید تو
او از قید من
و تـــــو از قید خیــانت !!!
و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد , من نه عاشق هستم
نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد ,
من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگيم مي فهمد.
که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم...
به حبس
ابد به یک باره جا خوردم ...
وقتی زندان بان به یک باره بر سرم فریاد زد ...
هی ...تو...
آزادی ...
وصدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد
اگر منو تو دو برگ بوديم...
هنگام خزان ... زودتر از تو ميشكستم
و مي افتادم...
تا زماني كه تو مي ا فتي...
در آ غوشت گيرم....
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
بعضی وقتا دل میگه کاشکی یه پرنده باشم
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
یه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالت
برسم به لونه تو بگیرم سر زیر بالت
زندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتم
اگه میشد واسه گریه رو شونت سر میگذاشتم
شایدبه خواب شیرین ،فرهادرفته باشد
لاغر و نحيف ، شكسته و خموده ، حالا مدتهاست كه گذشته . بهت زنگ مي زنه
اما روحت مرده . قلبت مرده . ديگه نمي تپه . براي هيچ كس نمي تپه .
با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت چطوره و تو بايد مثل ديگران
به او هم دروغ بگي . بايد بهش بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه . وقتي كه
تلفن رو قطع مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش مي نويسي
اين منم دلقك خنده به لب روزگار ، اما دلي نحيف دارم

وقتی در سال 1640 برادرش می میرد ، ابراهیم 23 ساله آزاد شده و به عنوان سلطان معرفی می شود. او که گویی بسیار شهوت ران بوده است فورا حرام سرایی را بنا می کند . او همچنین علاقه عجیبی به زنان چاق داشت و حتی یک بار خادمان خود را خواست تا تنومند ترین زن روی زمین را پیدا کنند.
تقدیم به مولایم....
چه کسی گفته صاحبم خواب است؟
چه کسی گفته است شاهینی؟
تو همان زاغ زشت بی دینی
زاغکی در لباس انسان ها
دلقکی در میان رپ خوان ها
چوبی بمان!!... آدمها سنگی اند ....دنیایشان قشنگ نیست.
نوشته هایت درد دارند!
و من یاد ِ مردی می افتم ،
که با کمانچه اش ،
گوشه ی خیابان شاد میزد
اما با چشمهای ِ خیس!!!!
قابل توجه بعضی ها
امــروز بـویــیدمَش عمــیق عمــیق!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم دیگری ست ..
و غمــت سـهم مــن!
همه جاش خاکیه
معلومه که خیلی وقته کسی نگاهش نکرده
دوست دارم بنویسم ولی هر چی مینویسم پاک می کنمش
میخوام ساکت باشم.
فقط من و سکوتزندگی تلخ ترین خواب من است ،
خسته ام ،
خسته از این خواب بلند
باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد و از میانشان میگذرد؛
از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی...
"به قدر ارزوی تو "گسترده می شود
و "به قدر ایمان تو"کارگشاست.
در عشق شكست خوردند و هيچگاه طعم بودن و در آغوش
كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشق را پاس داشتند
و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه پاره اي
از احساسات ، مختص من نيست .
و هستيم را در نبض ستاره نفس کشيده ام و بودنم را با تو معنا کرده ام .
بقیه درادامه مطلب
فـوق تخـصـص داری در تـکـه تـکـه کـردن قـلبـمــ
فـقـط گـوشهـایتــ را بگـیر تا کــر نشــوی
از فـریاد هـر تکـه اش کـه میگـوید:
"میبینـــی این هــمـآن است کـه روزگـاری دوستت داشتــ"
امیدوارم تواین شبهای قدر منو ازیادنبریدو از دعای خیرتون منوبی نصیب نذارید.
ممنون ازهمه شما عزیزان