تورودوست دارم

زیباترین جمله 

...اما من تورو دوست دارم

دردناک ترین جمله

من تو رو دوست دارم اما...

دستانم را کنار گذاشته ام

  آنها بدرد مرگ نمی خورند

  می ترسم از آن زیر

  خاک را کنار بزنند ...

حضورت در کنار من معجزه نبود

نبودنت هم فاجعه نیست

فردا روزِ دیگری برای من خواهد بود

بیشتر از این برایت اشک نخواهم ریخت .

لعنت

لعنت به تمام لحظه هایی که بافکرکردن به تو تباه شد.

لعنت به لبهای زهرآلودت که قلبم رومسموم کرد......

کسی هست به ساحل پیدا

کسی نیست

دلی نیست

کسی یا نفسی نیست

بداند

بفهمد

که اینجا

کسی هست...


 

بی جهت بیادنم....

امروز که به آسمان نگاه کردم

بی جهت دلم گرفت...

تو زیر این آسمان هستی...

و من ، دچار تنهایی...


 

بگذاريد كسي كه دستهاي آلوده اش را

با جامه ي شما پاك مي كند ،جامه تان را با خود ببرد ،

او دوباره محتاج آن خواهد شد ،

اما شما هرگز .......

چند صباحی است عاشقی گناه شده و عاقلان بی گناه ما را سرزنش می کنند....

دریای طوفانی ناخدای لایق میسازد.

پس همیشه ممنون لحظات سخت باش.

سنگ

ميدانيد كجا؟ !...زير سنگ ...!! من سالها روي سنگها خوابيده ام

به پاس لطف سنگها –آن روز از سنگها خواهم خواست كه تا ابد روي من بخوابند !!!

 من بايد آنچه را احساس ميكنم بنويسم ....ومينويسم!

ولي تو اي پاسدار جهالت!....

اگر ميخواهي دهان فرياد مرا قفل كني؟ ...قفل كن!..اما...فراموش مكن...

همان انساني كه ديروز ندانسته،براي تو قفل ميساخت !...

امروز دانسته كليدش را براي من ميسازد!

فروغ

گاهی باید دروغ را راست پنداشت

و گاهی راست را دروغ

بی فریب خوردن ،زندگی سخت است...

"فروغ فرخزاد "

تقدیم به تو...

خدایا کسی را که قسمت دیگریست

سر راهمان قرار نده

تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد

وروزهای خوشی اش برای دیگری

نازنینم

نازنینم فاصله میان ما از کجا تا کجا بود...

ما هر دو شکستیم تو دل ما را من غرورم را... 

هر دو بریدیم تو در عشق من از نبودنت...

هر دو فراموش کرده بودیم تو راه و رسم عاشقی رو من هر کسی جز تو را...

چه بی بهانه و بی رحمانه بود آن لحظه ی شوم که 

هردو رفتیم تو در قلب دیگری و من به عمق درد...

گله ای ندارم از تو...میدانم من نه لایق تو بودم نه تو لایق تنهایی...

یادت هست چه عذابی کشیده بودیم تو

 برای پیدا کردن بهانه ای برای جدایی و من برای برهم نزدن آرامشت...

هنوز ردپایت در کوچه های دلم پا برجاست...

هنوز حس میکنم با من هستی...

صدایم میکنی و من با بغض بی پایان جوابت را نمیدهم تا

بدانی چه دردناک است قصه ی بی کسی ام...

بوسه

بوسه به اشکات می زنم بغضِ نگات رو می خرم


هر چی غصه تو دلتِ تو دلُ و جونم می ذارم

بوسه به اشکات می زنم نبینم سیلِ اشکاتُ

الهی اون روز نباشم تا نبینم غصه هاتُ

زیربارون

تو رفتی و بعده تو دلم چقدر تنها شد

تو رفتی و بعده تو غمم دو صد چندان شد

تو رفتی و این دنیا یه جا سرم خراب شد

تو رفتی و تمام تشنگی هام سراب شد

حالا تو این تنهایی بیاده تو نوشتم

شاید یه روز بیایی هستی سرنوشتم

تو رفتی و عشقمون واسه همیشه مردو

تو رفتی و تنهایی با من همیشه موندو

تو رفتی و این دردو بی درمون گذاشتی

تو رفتی و این جسمو زنده به گور گذاشتی

حالا بدونه تو من زیره بارون نشستم

دارم می میرم بی تو یه قایق شکستم

قایق شکسته


با چوب درختان جنگل پلید

قایقی میسازم با هزار عشق و امید

میبرم من دریا قایق عشقم را

به کنار ساحل میگذارم آن را

منتظر میمانم تا تو از راه رسی

تو به یاد قایق من هوای نفسی

ناگهان موجی بلند قایقم را دزدید

تا که تو آمدی و چشم تو مرا ندید

دل نبند دیگر به قایق و نخواه دریا زمن

چونکه جنگل دیگر ندارد چوب حتی یاسمن

عشق من گریه نکن اینگونه آزارم مده

خدایا عشق من را برد دریا تو بیا صبرم بده

خانواده

خانواده همچون تک درختی است تنها در حصار طوفانها و حوادث روزگار

 که هرچند برگهایی از آن روی زمین می ریزند

 اما در عوض چندین شکوفه ی زیبا در اوج لطافت جوانه می زنند

 و می شکفند .

نارفیق

نارفیقی تو اگه پابندسرابم بکنی

آرزوهای کوچک

لحظه ای یاخته های قلبم ،  با  آرزوی در آغوش کشیدنت ، پرواز کردن

و در گلویم نشستند...

آرزوهایم کوچک است و دلم قانع ... 

 امشب آسمان بالهای خوابم را چیده است...

و من هنوز بر خاکم.

دید ه ام را بدرقه ی راهت می کنم ....

روزی ، در سپیدی ِ بی نهایت ، به ملاقاتت می آیم...

درود....

پدرم

پـــــــــــــدرم !!

در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !

مثل آرامش بعد از یک غم…

مثل پیدا شدن یک لبخند…

مثل بوی نم بعد از باران…

در نگــاهت چیزیست که نمیدانم چیست !

مــن به آن محتاجم …!!!

بوسه می زنم بر دست های پــــــــــــــدرم که هیچگاه دست هایم را رها نکرد.

ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام...

من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام . . .

روی ماهت ، روی ماه را کم کرده!

        گویی ماه از زمین سر برآورده است!

                    و تو مانده ای در شب چهارده...!

شاید این تنهایی تنهایم بگذارد...

روزگاراما وفاباما نداشت....

فراموش کردنت کار ساده ایست

کافیست

دراز بکشم

چشمهایم را ببندم

و

نفس نکشم

و سُکوت زیباترین آواز، در سمفونیِ تنهایی ست

در تمام لحظه هایم


تکرار می شوی 


اما


تکراری نمی شوی…

بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمه ی شوق پرستو های شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

فراموشی

فراموشی چیست؟

من معنی فراموشی را برایت شرح میدهم

فراموشی یعنی یادو خاطره را تبدیل کنی به یک زباله

فراموشی مساویست با دلتنگی هایی که تو هیچ گاه نمیبینیشان

یعنی باز هم چشم های خیس باران

یعنی آهنگ های غمگین درون ام پی تری رابا صدای بلند گوش دادن

یعنی  گریه ها را بیصدا ریختن زیر پتو

فراموشی برای تو معنی ندارد

فراموشی برای من یعنی

دستانم به دنبال دستهایت میگردد وقتی در خیابان تنها راه میروم

پاهایم بی اراده راه هایی را که باتو رفتند میروند

ادامه نوشته

نترس

                                         نترس..
 
آب نریختـــــم که برگردی

آب ریختـــــم تـــا پاک شود

هر چه رد پای توست …..از زنـــدگی ام…!

سفر

به جرم دوست داشتن تو میخوان مجازاتم کنند

میخوان که از دنیای تو بی حرکت ماتم کنند

به هر دری که میزنم هیشکی جوابم نمیده

هیشکی نشونه ای به این حال خرابم نمیده

زنده به گورمم کنند من از تو دست نمیکشم

دنیا بخواد فاصله شه اونو به آتیش میکشم

باور نمیکنم دلت بدون من سفر کنه

صدای تو سرد است

چشم هایم را در فراموشی گر فته ام

((چراغ های رابطه تاریکند))

باید خودم را به سایه ام معرفی کنم

من کبوتری ندارم

و هیچ پروازی بر  زمین نازل نمی شود

خاکستر

زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی  سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است ز عشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

آروم آروم داره میاد...

ساکن خانه ای شدی که خانه ات نبود و...

مالک روزهایی شدی که مال تو نبود و...

صاحب جایگاهی شدی که جای تو نبود و...

 درگیر بازی ای شدم که حق من نبود و...

مفتون یک کسی شدم که لایقم نبود و...

رقیب یک نفر شدم، این قصد من نبود و...

........

حالا تمام تنم می لرزد از فرا رسیدن روزهای تاریکی که می دانم به سویت در راهند...!

آتش عشق تو

چه کسی باور کرد،

جنگل ِ جان ِ مرا

آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد...!