در گوشم نجوا کردی که این اخرین شب منو توست هر دو رفتنی هستیم
کوتاه بیا با دل من
بوسه ای گرفتی بی انکه حرفی بزنم بی صدا گریستم و
پذیرفتم که این شب ...شب اخر...است
...به اغوشت امدم
...دستی کشیدی به تن عریانم در اون ظلمت شبانه
با بوسه های تب دارت مرا به اختیار خود دراوردی
اتش میزدی با بوسه هایت به جانم
...ولی ندانستی که در همون لحظه های ناب گرفتی جانم را
...و حالا تو رفتی و من ماندمو مرور هزار باره ی اون شب اخر
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:29 توسط پدرام
|